![]() |
![]() |
|
| تو عزيز من هستي ،باور كن... |
|
همه میخواهند جای تو را بگیرند،
بی آنکه بدانند تو هم دیگر جایی نداری ....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 17:34 توسط زکیه |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 17:19 توسط زکیه |
|
|
هیچکسی از رفتن من غصه نخورد
هیچکسی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی گریش نگرفت اشکشو کسی نریخت پشت سرم راستی که بی کسی درد بدیه منم انگار همیشه تو سفرم وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواس تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف خیلی هم آفتابی بود اگه شب می رفتم و خورشید نبود آسمون خوب می دونم مهتابی بود چشم با رفتن من خیره نموند به درو به آسمونو پنجره می دونم خیلیا گفتن چیزی نیست اینکه ماتم نداره بذار بره وقتی رفتم کسی اشکش نیومد نیومد هیچ جا صدای گریه ای توی این دنیای بد هیچکی نداشت از سفر رفتن من گلایه ای هیچکسی نگاش برام ابری نشد زلزله هیچ دلی رو تکون داد راس راسی واسه کسی مهم نبود نه که فکر کنی بودو نشون داد چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن کسایی که واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن کی میرم کجا میرم میام یانه کسی لااقل اینو سوال نکرد انگاری میخوام برم خرید کنم هیچکسی چیزی نگفت حلال نکرد دم رفتن کسی حرفی نمیزد همه ساکت بودن و بی سر وصدا یه نگهبان که ما رو نگاه میکرد زیر لب گفت به سلامتی کجا ؟ اشک و خندم دوتایی کنار هم با یه لحن مهربون جواب دادن انگاری یه عالمه کوههای سخت از رو شهر شونه من افتادن این سوال مهربونو بی ریا پرسش ساده یه غریبه بود کسی اسم منو نمیدونست زیر چشماش داغی بود کبود دم رفتن کسی گفت سفر به خیر که واسم غریب و ناشناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه ی آرزوهاشو باخته بود بهتره اهالی رویامونو بدون توقعی جواب کنیم نباید حتی رو بهترین کسا توی بد ترین جاها حساب کنیم.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 20:57 توسط زکیه |
|
|
گرگ ها همیشه زوزه نمیکشند،گاهی هم می گویند:
دوستت دارم . و زودتر از آنکه بفهمی بره ای ... می درند خاطراتت را ، و تو می مانی با تنی که بوی گرگ گرفته..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 16:37 توسط زکیه |
|
|
من بودم
تو و یک عالمه حرف... و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی و می فهمیدی ، وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 9:28 توسط زکیه |
|
|
چقدر تحمل کردن بعضی چیزا سخته ،
مثله تحمل کردن تو ، که از همه کارای دنیا سخت تره ... ولی مجبورم تحملت کنم ، خودمم نمی دونم چرا مجبورم این کارو انجام بدم،شاید ، که تورو همین جوری دوست دارم و بهت عادت کردم... سخت تر از تحمل کردن ،عادت کردنه . پس به قول خودت: بالاتر از عشق عادت است ،هیچگاه کسی را که به تو عادت کرده رها مکن، حتی اگه تحمل کردنش سخت باشه ....نفس. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 10:46 توسط زکیه |
|
|
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی ست. پشت هیچستان رگهایهوا پر قاصدهایی ست که خبر می آرند ،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک. روی شن ها هم ،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح،به سر تپه ی معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان ،چتر خواهش باز است، تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ،سایه ی نارونی تا ابدیت جاری ست . به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من....... "سهراب سپهری" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 8:32 توسط زکیه |
|
|
بیخودی پرسه زدیم ،صبحمان شب بشود... بیخودی حرص زدیم ،سهممان کم نشود ... ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم ... ما به هم بد کردیم ... ما به هم بد گفتیم ... ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم ... روی هر حادثه ای حرف از پول زدیم ... .............................................. از شما می پرسم ،ما که را گول زدیم؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:9 توسط زکیه |
|
|
جهان به تصادفی زاده شد، و به تصادفی خواهد مرد، و من رها شده ام در بادها . من فرشته ی کوچک خوش گمانی بوده ام ، در پی سیمرغی بی نشان ، که نشانی خانه ام را گم کرده ام . ...................... ای کاش زندگی را مجال مردنی بود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 19:25 توسط زکیه |
|
|
دو چشم باز به یک سقف- خالی از همه چیز،
فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس،عزیز! به خواب رفتنم از حسرت- هماغوشی ست، که بهترین هدیه ، واقعا فراموشی ست.....! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 19:17 توسط زکیه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان می رسد افسانه ام؟ |
|
RSS
|